![]() |
![]() |
|
| هر چی که دل کوچولوم بخواد میگم. |
|
Be name khoDa
Yeki bod yeKi nabod,ye roZ ye doKhtari bod ke kheyli tanha bod.Na ke chiChki pishesh nabod etefaGhan doro bareSham kheyli sholoGh bod vali doKhtarak…TANHA bod… In dokhtare Gheseye ma mikhanDid,baZi mikarD,sher miKhond,ba doStash khob bod vali hiCh kaS nafahMid dokhtarak ye ghoSeye boZorG dareO on ine Ke az tanhae mitarSe,az tariKi mitarSe… yeroZi az roZaye khoda toye saate 8 shab toye ye sahele ziba Ghalbe dokhtaro miDozdan vali nemidonestan ke tanha doZdidane ghalb kaFi nist,bayaD adame khobiam baraye dokhtarak baShi. hamonTor ke har baZigari yeroZi az naGhshesh miaD biron belakhare peSarakam az naGhshe adame khobo aSheGh omad birono in chehreye jaDide peSarak dokhtar koCholoro tarSond,dokhtarake biChare ba ye ghalbe sheKasteo ye alame tarS az badi farar karD. vaGhti dokhtarak reSid khone ba sorate aShk alodo dele shekaSte ghalbesho toye jabe chobiSh ghayem karDo dGe nakhast biShtar az in ghalbesh beShkane… hala moDati az on roza miGzareo hame fekR mikonan tanhaie dokhtarak bekhatere tafaKore motefaveteshe vali hiChkaS bazam nafahmiD tanhaie dokhtar be khatere tarS az shekaStane va dokhtar hanoZam az tanhae mitarSe… T H E E N D NaZaNiN |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 23:48 توسط نازنین |
|
|
به نام خدا
امشب یعنی ۱:۰۷ دقیقه بامداد ۲۰ مهر ۱۳۸۹ اولین بارون پاییزی اومد. وای که چه قدر عالی بود خدا جوووووووووووووووون مرسی مرسی مرسی دستای با محبتت رو که همیشه روی سر من دختر کوجولو میکشی و میبوسم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 مهر1389ساعت 1:38 توسط نازنین |
|
|
سلام
بعد ۴ سال سلام... بعد ۴ سال اومدم بلوگفا و دیدم هنوز بعد ۴ سال پسوردم عوض نشذه و کلی کلی خوشحال شدم... به هر حال بازم سلام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 مهر1389ساعت 22:39 توسط نازنین |
|
|
وقتی دلت گرفته دوست داری بشینی جلوی دریا و فقط نگاش کنی تا غم و
غصه هات کم کم از یادت بره.دریا بهت یاد میده اروم باشی و محکم تا با همین ارومیت مشکلاتتو کم کم حل کنی ولی من یه چیزی و میدونم ... میدونم که دریا به من حسودیش میشه چون نمیتونه عاشق بشه چون داره تو چشمام میخونه که بزرگ ترین غمم عشقمه و واسه همین هر سری خودشو محکم تر میکوبونه به پاهام تا خودشو خالی کنه ولی نمیدونه من اصلا حواسم به این دنیا نیست و تو فکرام گم شدم... کل فکرام فقط فقط جمع شده تو دوتا چشم سیاه که وقتی سرمو می گرفتم بالا میدیدم داره با سماجت نگام میکنه و بعد زود روشو میکرد اون ور و تا سرمو میچرخوندم دوباره رو من قفل میشد... وای دریا من که اون دوتا چشمو دیدم دارم دیوونه میشم و دلم داره پرمیزنه میترسم که وقتی دیدمش بفهمم همش خیاله... بیچاره دریا که نه عشقو میشناسه نه انتظارو. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 1:19 توسط نازنین |
|
|
به نام خدا
با یک شکلات شروع شد من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دستم. من بچه بودم اونم بچه بود.سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم. گفت: دوستیم. گفتم: دوست دوست. گفت: تا کجا؟گفتم: دوستی که تا نداره.گفت: تا مرگ.خندیدمو گفتم:من که گفتم تا نداره.گفت: باشه تا پس از مرگ.گفتم:نه نه نه نه تا نداره.گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه منو تو باهم دوستیم ؟خندیدمو گفتم : تو تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا سراون دنیا اما من اصلا براش تا نمیذارم.نگام کرد نگاش کردم اما اصلا باور نمی کرد می دونستم اون میخواد حتما . دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید گفت: بیا برای دوستیمون یه نشانه بذاریم.گفتم:باشه تو بذار.گفت:شکلات هربار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من باشه؟گفتم:باشه.هربار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی دوستیم دوست دوست.من تندی شکلاتموباز میکردمو میذاشتم تو دهنم و تند تند میمکیدم.می گفت:شکمو تو دوست شکموی منی.و شکلاتشو میذاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ.میگفتم : بخورش.می گفت:تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه.صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومشو نمی خورد من همشو خورده بودم.گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه بخورن یا کرما اون وقت چیکار میکنی؟گفت:مواظبشون هستم .می گفت:می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم.و من شکالاتامو میذاشتم توی دهنمو می گفتم:نه نه نه نه تا نداره دوستی که تا نداره. یک سال دو سال چهار سال هفت سال ده سال بیست سال شده.اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه ی شکلاتامو خوردم اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته اون امده امشب تا خداحافظی کنه می خواد بره بره اون دور دورا می گه:میرم اما زود بر می گردم.من که میدونم میره و بر نمی گرده.یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم : این برای خوردن . یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش اینم اخرین شکلات برای صندوق کوچیکت.یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش هردوتا را خورد خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره میدونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده حالا با یک صندوق پر از شکلاتی نخورده چیکار میکنه . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 16:38 توسط نازنین |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام اسم من نازنین من متولد سال1372/5/20هستم با یک دنیا حرف و فکر پس به دنیای صورتی من خوش اومدی...
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1390 مهر 1389 تیر 1388 مهر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق |
| نویسندگان |
|
نازنین نازنین |
| پیوندها |
|
donyaye hasti daftare sher(nazi) a دل نوشته های یک دیوانه...رامتین... |
|
RSS
|